وبلاگ

جايى كه خدا مى‌خواهد باشم

امیررضا آرمیون کتاب «مـن، منـــم؟!» ٢٠ تیر ١٣٩٢ 0 عدد 2233 بار
جايى كه خدا مى‌خواهد باشم

 

جايى كه خدا مىخواهد باشم

داستان مردى را شنيدم كه هرگز نمى‌شناختم و حتمآ خود خدا مى‌خواست اين داستان را بشنوم!

او رئيس واحد امنيت شركتى بود كه بعد از حادثه غم‌انگيز يازدهم سپتامبر (كه منجر به فرو ريختن برج‌هاى دوقلوى تجارت جهانى در آمريكا شد) از بازماندگان شركت‌هاى ديگر دعوت كرد تا از فضاى در دسترس اداره خود، آنها هم استفاده كنند.

او با صدايى پر از وحشت، داستان زنده ماندن اين افراد را كه جان سالم به در برده بودند براى بقيه نقل كرد و همه اين داستان‌ها در يك چيز مشترك بودند و آن اتفاقات كوچك بود.

مدير شركت، آن روز نتوانست به موقع سر كار خود حاضر شود چرا كه روز اوّل كودكستان پسرش بود و بايد شخصآ در مهدكودك حضور مى‌يافت.

شخص ديگرى به خاطر اينكه آن روز نوبتش بود كه كيك سر كار بياورد، به خاطر خريدن كيك ديرتر به سر كار خود رسيد و زنده مانده بود.

يكى از خانم‌ها ديرش شده بود، چون ساعتش سر وقت زنگ نزده بود.

يكى ديگر، نتوانست به موقع به اتوبوس برسد.

و ديگرى، غذا روى لباسش ريخته بود و به خاطر عوض كردن لباسش تأخير كرده بود.

اتومبيل يكى هم هر چقدر استارت زده بود، روشن نشده بود.

يكى ديگر درست موقع خروج از منزل، به خاطر جواب دادن به زنگ تلفن، مجبور شده بود برگردد.

يكى ديگر به خاطر تأخير بچه‌اش در حاضر شدن، نتوانست سروقت در محل كار خود حاضر شود. يكى ديگر تاكسى گيرش نيامده بود.

و اما يكى كه مرا خيلى تحت تأثير قرار داده بود، كسى بود كه آن روز صبح يك جفت كفش نُو كه به تازگى خريده بود مى‌پوشد. او مسافت زيادى را با وسايل مختلف طى مى‌كند تا به موقع سر كار خود حاضر شود؛ اما قبل از اينكه به برج‌ها برسد، متوجه مى‌شود كه پاهايش به خاطر كفش‌هاى نُواَش تاول زده. او كنار يك داروخانه مى‌ايستد تا يك چسب زخم بخرد و همين امر سبب زنده ماندنش مى‌شود.

به همين خاطر هر وقت در ترافيك گير مى‌افتم، آسانسورى را از دست مى‌دهم، مجبورم برگردم تا تلفنى را جواب دهم و همه چيزهاى كوچكى كه آزارم مى‌دهد، با خودم فكر مى‌كنم كه اينجا دقيقآ همانجايى است كه خدا مىخواهد من در آن لحظه آنجا باشم.

دفعه بعد هم كه شما حس كرديد صبح‌تان خوب شروع نشده است، بچه‌ها در لباس پوشيدن تأخير دارند، نمى‌توانيد كليد ماشين‌تان را پيدا كنيد، با چراغ قرمز روبه‌رو مى‌شويد، عصبانى يا افسرده نشويد. بدانيد كه خدا مشغول مواظبت از شماست...

لطفاً اين داستان را براى دوستانتان هم بخوانيد تا بدانند كه آنها جايى هستند كه خداوند مى‌خواهد باشند.

 

برگرفته از جلد اوّل کتاب «مـن، منــم؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت انگیز

چاپ اوّل: پاییز 91 / چاپ هفتم: تابستان 92

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • تا این لحظه، نظری برای این پست ثبت نگردیده است.
نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: