وبلاگ

يكى از بستگان خدا

امیررضا آرمیون کتاب «تـو، تـــویی؟!» ٠١ دی ١٣٩٢ 0 عدد 2323 بار
يكى از بستگان خدا

 

يكى از بستگان خدا

شب كريسمس بود و هوا، سرد و برفى.

پسرك، پاهاى برهنه خود را در برف‌هاى كف پياده‌رو جابه‌جا كرد تا شايد سرما كمتر آزارش دهد. او صورتش را به شيشه سرد فروشگاه چسبانده بود و به داخل نگاه مى‌كرد.

در نگاهش چيزى موج مى‌زد. انگار با نگاهش، نداشته‌هايش را از خدا طلب مى‌كرد. گويا با چشم‌هايش آرزو مى‌كرد.

خانمى كه قصد ورود به فروشگاه را داشت، كمى مكث كرد و نگاهى به پسرك كه محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه... چند دقيقه بعد، در حالى كه يك جفت كفش نو در دستانش بود، بيرون آمد.

ــ پسر كوچولو! آقا پسر!

پسرك برگشت و به آن زن نگاه كرد. وقتى آن خانم كفش‌ها را به او داد، چشمانش برق مى‌زد.

پسرك با چشم‌هاى خوشحال و صداى لرزان پرسيد: شما خدا هستيد؟

زن پاسخ داد: نه پسرم؛ من تنها يكى از بندگان خدا هستم.

پسرك گفت: آهان، مى‌دانستم كه با خدا نسبتى داريد!

 

برگرفته از جلد دوم کتاب «تـو، تــویی؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز

چاپ اوّل: زمستان 88 / چاپ بیست و دوم: زمستان 92

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • تا این لحظه، نظری برای این پست ثبت نگردیده است.
نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: