وبلاگ

يه سرى مردها هستن...

امیررضا آرمیون کتاب «مـن، منـــم؟!» ١٠ آذر ١٣٩٣ 2 عدد 4354 بار
يه سرى مردها هستن...

 

يه سرى مردها هستن...

يه سرى مردها هستن... تيپ‌هاى سنگين خاصى مى‌زنن. اكثراً مشكى‌پوشن. اُدكلن خاص مثلا لاليك مى‌زنن. قهوه‌رو بدون شير و شكر مى‌خورن؛ تلخِ تلخ! مردهايى كه سوار ماشين مشكى‌شون مى‌شن و ساعت 1 شب به بعد تنها توى خيابون‌ها رانندگى مى‌كنن در حالى كه يه آهنگ خاص‌رو 100 بار گوش مى‌كنن...

همون‌هايى كه تنها، كافه و رستوران مى‌رن. شب‌ها تنهايى قدم مى‌زنن و سيگارشون‌رو بى‌تفاوت به همه‌چى دود مى‌كنن...

از دور كه نگاهشون مى‌كنى ابروهاشون گره خورده توى هم؛ همش فكر مى‌كنن... ولى وقتى نزديك مى‌رى و باهاشون صحبت مى‌كنى، با نگاه و آرامش خاصى باهات حرف مى‌زنن!

اينها بهترين آدم‌ها براى درد و دل كردنن. همون‌هايى كه راجبه همه‌چيز اطلاعات دارن و نگفته مى‌فهمن... اما اين مردها يه زمان مثل بقيه مردهاى معمولى بودن!! اسپورت مى‌پوشيدن، با صداى بلند مى‌خنديدن، فوتبال مى‌ديدن، چشم‌چرونى مى‌كردن و... خلاصه عين خيالشون نبود و رنگى بودن! تا اينكه يه روز، يه زن توى زندگى‌شون اومد... عاشق شدن... زنى كه زندگى‌شون‌رو عوض كرد، تنهاشون گذاشت و رفت...!

از اون روز اين مردها خيلى عجيب و خاص شدن...

خلاصه اين مردها از دور خيلى خوب و جذابن، ولى اگه بخواى وارد زندگى‌شون بشى... وقتى بهشون بگى دوست دارم، غصه‌رو توى چشماشون مى‌بينى...! انتظار نداشته باش بهت بگن منم دوست دارم! مكالمه‌هاى تلفنى‌شون كوتاه و مختصره و اكثرآ زياد حرف نمى‌زنن... براى قرارشون عجله و هيجان ندارن! اين مردها ديگه خيلى سخت اعتماد مى‌كنن! اگه بهشون دروغ بگى، سعى نمى‌كنن ثابت كنن و مچ بگيرن و... بلكه يه لبخند كوچيك با چشم‌هاى خمار مى‌زنن و آروم پا مى‌شن و مى‌رن... وقتى رفتن، ديگه هيچ‌وقت برنمى‌گردن. حالا حالاها گذشت ندارن و اصلا فكر نكن دل رحمن...! اين مردها بزرگ‌ترين دردهاى دنيارو تحمل كردن... يادت نره ديگه هر دردى براشون درد نيست.

 

برگرفته از جلد سوم کتاب «مـن، منــم؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز

چاپ اوّل: زمستان 92 / چاپ نهم: پاییز 93

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • lida ١٥ آذر ١٣٩٣
    ( حدود ٤ سال پیش )
    عالی بود مثل همیشه...
    پاسخ

    فاطمه ٢٩ آذر ١٣٩٣
    ( حدود ٣ سال پیش )
    اقای ارمیون... من یه دختره 15 ساله هستم که تمامیه کتاب های داستان های کوتاه و شگفت انگیز رو خوندم.اقای ارمیون با خوندن هر یک از اون داستان ها اشک از چشانم جاری میشد.اقای ارمیون دوست دارم شمارو به عنوان بزرگترین انسان توی زندگیم بدونم.اقای ارمیون شما با کتابتون به من نشون دادید که خدا چقدر مهربونه...زندگی چقدر زیباست...موفقیت از ان خیلی هاست.....و...... اقای ارمیون تنها ارزوم اینه که بتونم با شما صحبت کنم... خواهش میکنم در راه رسیدن به هدف زندگیم کمکم کنید.... اول خدا بعد شما
    پاسخ
    • تیم مدیریت سایت ٣٠ آذر ١٣٩٣( حدود ٣ سال پیش )
      سلام دوست مهربان؛ از اینکه به جمع خوانندگان این کتابهای زیبا پیوستید خوشحالم. کاری از دستم بر بیاید به دیدۀ منت. در پناهش باشید؛ آرمیون


نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: