وبلاگ

معلم مهربان...

امیررضا آرمیون کتاب «مـن، منـــم؟!» ١٠ آذر ١٣٩٤ 0 عدد 4340 بار
معلم مهربان...

 

معلم مهربان...

يك روز كاملاً معمولى تحصيلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و ديدم كاملا براى تدريس آماده‌ام. اوّلين كارى كه بايد مى‌كردم اين بود كه مشق‌هاى بچه‌ها را كنترل كنم و ببينم تكاليف‌شان را كامل انجام داده‌اند يا نه.

هنگامى كه نزديك «تروى» رسيدم، او با سر خميده دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و ديدم كه تكاليفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت‌سر بغل‌دستى‌اش پنهان كند كه من او را نبينم. طبيعى است كه من به تكاليف او نگاهى انداختم و گفتم: «تروى؟! اين‌كه كامل نيست!»

او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى نديده بودم، نگاهم كرد و گفت: «خانم، ديشب نتونستم تمومش كنم. واسه اين‌كه مامانم داره مى‌ميره.»

هِق‌هِق گريه او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سر جايشان يخ زدند. به او نزديك شدم، خم شدم، سرش را روى سينه‌ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هيچ يك از بچه‌ها ترديد نداشت كه تروى به شدت آزرده شده است. آن‌قدر شديد كه مى‌ترسيدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق‌هق او در كلاس مى‌پيچيد و بچه‌ها با چشم‌هاى پُر از اشك، ساكت نشسته بودند و با غم او را تماشا مى‌كردند.

سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق‌هق گريه‌هاى تروى بود كه مى‌شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم. احساس مى‌كردم پيراهنم با اشك‌هاى گرانبهاى او خيس شده است.

درمانده شده بودم و دانه‌هاى اشكم روى موهاى او مى‌ريخت...

سؤالى روبه‌رويم قرار داشت: «براى بچه‌اى كه دارد مادرش را از دست مى‌دهد چه مى‌توانم بكنم؟»

تنها فكرى كه به ذهنم رسيد اين بود: «دوستش داشته باش... به او نشان بده كه برايت مهم است... با او گريه كن.» انگار زندگى نوپاى او در كودكى داشت به پايان مى‌رسيد و من كار زيادى نمى‌توانستم برايش بكنم. بغضم را قورت دادم و به بچه‌هاى كلاس گفتم: «بياييد همه با هم براى تروى و مادرش دعا كنيم.» دعايى از اين پرشورتر و عاشقانه‌تر تا به حال به سوى آسمان‌ها نرفته بود.

پس از چند دقيقه، تروى نگاهم كرد و گفت: «خانم، انگار حالم خوب شده.» او حسابى گريه كرده و دل خود را از زير بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مُرد.

هنگامى كه براى تشييع جنازه او رفتم، تروى پيش دويد و به من خير مقدم گفت. گويا مطمئن بود كه مى‌روم؛ منتظرم بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانايى و شجاعت پيدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمايى كرد. در آنجا مى‌توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره مرگ كه انگار هرگز نمى‌توانست اسرار آن را بفهمد، روبه‌رو شود.

شب، هنگامى كه مى‌خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم؛ به خاطر اينكه به من اين حس زيبا را داد، تا توان آن را داشته باشم كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته يك كودك را با همدلى حمايت كنم...


برگرفته از جلد سوم کتاب «مـن، منــم؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز

چاپ اوّل: زمستان 92 / چاپ دوازدهم: زمستان 93

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • تا این لحظه، نظری برای این پست ثبت نگردیده است.
نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: