وبلاگ

خدايا، لطفاً ادامه بده!

امیررضا آرمیون کتاب «تـو، تـــویی؟!» ٠١ بهمن ١٣٩٢ 0 عدد 2033 بار
خدايا، لطفاً ادامه بده!

 

خدايا، لطفاً ادامه بده!

آهنگرى بود كه پس از گذراندن دوران جوانى پُر شر و شور، تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكى كرد، اما با تمام پرهيزكارى كه داشت، در زندگى‌اش چيزى درست به نظر نمى‌آمد! حتى مشكلاتش مدام بيشتر مى‌شد.

روزى، يكى از دوستانش به ديدنش آمده بود. دوستش پس از اطلاع از وضعيت دشوار وى، به او گفت: واقعآ عجيب است! درست بعد از اينكه تو تصميم گرفته‌اى مرد خداترسى بشوى، زندگى‌ات بدتر شده! نمى‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم، اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحانى، هيچ‌چيز برايت راحت‌تر و بهتر نشده! چرا؟

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها به اين موضوع فكر كرده بود و نمى‌فهميد كه چه بر سر زندگى‌اش آمده است! اما نمى‌خواست سؤال دوستش را بى‌پاسخ بگذارد. كمى فكر كرد و ناگهان پاسخ خاص و كاملى را كه مى‌خواست، يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

«در اين كارگاه آهنگرى، فولاد خام برايم مى‌آورند كه بايد از آن شمشير بسازم. مى‌دانى چطور اين كار را مى‌كنم؟ اوّل، فولاد را به اندازه جهنم حرارت مى‌دهم تا سرخ شود؛ بعد با بى‌رحمى، سنگين‌ترين پُتك را برمى‌دارم و پشت‌سرهم به آن ضربه مى‌زنم تا اينكه فولاد، شكلى را كه مى‌خواهم بگيرد. بعد، آن را در ظرف آب سرد فرو مى‌كنم، به‌طورى كه تمام اين كارگاه را بخار فرا مى‌گيرد. فولاد به‌خاطر اين تغيير ناگهانى دما، ناله مى‌كند و رنج مى‌برد. يك‌بار كافى نيست، بايد اين كار را آن‌قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم.»

آهنگر لحظه‌اى سكوت كرد... و سپس ادامه داد:

«گاهى فولاد نمى‌تواند تاب اين همه رنج و فشار را بياورد. حرارت، ضربات پُتك و آب سرد باعث ترك خوردنش مى‌شود. آنگاه مى‌فهمم كه از اين فولاد هرگز شمشير مناسبى درنخواهد آمد، لذا آن را كنار مى‌گذارم.»

آهنگر باز كمى مكث كرد و بعد ادامه داد:

«مى‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مى‌برد. ضربات پُتكى را كه بر زندگى من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهى به شدت احساس سرما مى‌كنم. انگار فولادى باشم كه از آب‌ديده شدن رنج مى‌برم. اما تنها چيزى كه مى‌خواهم اين است:

خداى من، اى جان جانان، از كارت دست نكش تا شكلى را كه تو مى‌خواهى به خود بگيرم... با هر روشى كه مى‌پسندى ادامه بده. هر مدت كه لازم است ادامه بده... اما هرگز مرا به ميان فولادهاى بى‌فايده پرتاب نكن!»

 

شب آنگاه زيباست كه نور را باور داشته باشيم.

                                                                           دو روستان

 

برگرفته از جلد اوّل کتاب «تـو، تــویی؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت انگیز

چاپ اوّل: زمستان 88 / چاپ بیست و دوم: زمستان 92

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • تا این لحظه، نظری برای این پست ثبت نگردیده است.
نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: