وبلاگ

و امروز برف مى‌باريد...

امیررضا آرمیون کتاب «مـن، منـــم؟!» ١٠ شهریور ١٣٩٢ 1 عدد 2331 بار
و امروز برف مى‌باريد...

 

و امروز برف مى‌باريد...

سرما بيداد مى‌كند و من يك دانشجوى ساده با پالتويى رنگ و رو رفته، در يكى از بهترين شهرهاى اروپا، دارم تند تند راه مى‌روم تا به كلاس برسم...

نوك بينى‌ام سرخ شده و اشكى گرم كه محصول سوز ماه ژانويه است، تمام صورتم را مى‌پيمايد و با آب بينى‌ام مخلوط مى‌شود. دستمالى در يكى از جيب‌ها پيدا مى‌كنم و اشك و مخلفاتش را پاك مى‌كنم و خود را به آغوش گرماى كلاس مى‌سپارم.

استاد تند تند حرف مى‌زند، اما ذهن من جاى ديگرى است! برف شروع مى‌شود، اين را از پنجره كلاس مى‌بينم و خاطرات، مرا مى‌برد به سال‌هاى دور كودكى... وقتى صبح سر را از لحاف بيرون آورده و اوّل به پنجره نگاه مى‌كرديم و چه ذوقى داشت وقتى مى‌ديدى تمام زمين و آسمان سفيدپوش است و اين يعنى مدرسه بى‌مدرسه؛ پس خودت را به خواب شيرين صبحگاهى ميهمان مى‌كردى و مواظب بودى انگشتان پاهايت بيرون از لحاف نماند و يخ بكند...

خاطرات، مرا به برف‌بازى با دستكش‌هاى كاموايى مى‌برد... كه اوّل سبك بودند و هرچه مى‌گذشت خيس‌تر مى‌شدند و سنگين‌تر... ياد لَبوهاى داغ و قرمز كه مادر مى‌پخت و از آن بخار بلند مى‌شد.

و حالا دخترى تنها، بى‌پول و بى‌پناه كه در يك سوئيت دوازده مترى زندگى مى‌كند و با كمك هزينه 300 يورويى دانشگاه، بايد زندگى كند و درس بخواند.

اين ماه اوضاع جيبم افتضاح است. البته هميشه افتضاح است، اما اين ماه بدتر! راستش يك هزينه پيش‌بينى نشده، بيشتر از نصف پول ماهيانه‌ام را بلعيد و اين وضع را به وجود آورد؛ آن هم وقتى كه نصف اوّليه‌اش را خرج كرده بودم و اين يعنى تا آخر ماه هيچ پولى در كار نبود.

نمى‌دانم براى شما هم پيش آمده يا نه، كه پس‌اندازى نداشته باشيد و فقط به درآمدتان كه زياد هم نيست، متكى باشيد. راستش اين خيلى ترسناك است، هر چند باز جاى شكرش باقى است كه اينجا هم بيمه درمانى داريد و هم سرپناه؛ هر چند كوچك... و اين يعنى خيالتان از بيمارى و بى‌خانمانى راحت است، اما خُب، براى بقيه چيزها بايد خرج كنيد و وقتى مثل اين ماه، يك خرج ناخواسته داشته باشيد، اوضاعتان كمى به هم مى‌ريزد.

ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده‌ام را به كار اندازد، ياد يك دوست افتادم. البته نه براى پول قرض كردن كه از اين كار نفرت دارم، بلكه براى كار.

يلدا يك دوست بود كه شرايطش تقريباً مثل خودم بود، با اين فرق كه او اجازه كار داشت و من نه... مى‌دانستم قبلا پرستار بچه بوده، پس سراغش رفتم كه به قهوه‌اى مهمانم كرد و يك ساعت تمام مرا از كار كردن غيرقانونى ترساند كه البته راست هم مى‌گفت.

براى چند ساعت كار در هفته كه آن هم شايد گير بيايد يا نه، نمى‌ارزيد همه‌چيز را به خطر بيندازم. يك آن، در آن رستوران كذايى احساس كردم بدبخت‌ترين آدم روى زمينم. وقتى يلدا بلندشد كه برود، به شوخى يا جدى گفت: «اين شبا سفارت شام مى‌دن؛ مُحرمه... تو هم خودتو بنداز اونجا» و خداحافظى كرد و رفت.

سفارت ايران، سال‌ها پيش خانه‌اى بزرگ در يكى از مناطق اعيان‌نشين پاريس خريد و آنجا را تبديل به حسينيه كرد كه مراسم‌هاى مذهبى را آنجا برگزار مى‌كرد... راستش آن شب نرفتم، اما شب دوم يخچال خالى و شكم گرسنه و داشتن كارت مترو وسوسه‌ام كرد به رفتن... كه رفتم... رفتم در حالى كه از اين كارم دلخور بودم، نه به خاطر مسائل سياسى و نه حتى به خاطر مسائل مذهبى... كه از خودم بدم مى‌آمد كه فقط براى شام خوردن جايى بروم... اما زندگى خيلى وقت‌ها آدم را به كارهايى وامى‌دارد كه بسا دوست ندارد، اما ناچار به انجام آن است... و من ناچار بودم.

دو تا مترو عوض كردم و يك ربع پياده رفتم تا بالاخره رسيدم. در تمام طول راه، صدبار خواستم برگردم كه برنگشتم. وقتى رسيدم، چراغ‌ها را خاموش كرده بودند و يكى داشت روضه مى‌خواند. كورمال يك جايى نزديك ورودى پيدا كردم و نشستم. نمى‌دانم چرا، اما گريه امانم نداد؛ دلايل زيادى براى گريه كردن داشتم، اما سابقه نداشت تا حالا در جايى جز تنهايى خودم گريه كرده باشم... اما آن شب همه چيز فرق داشت.

چراغ‌ها كه روشن شد، ديدم سر و شكل من ميان آن تيپ از آدم‌ها خيلى انگشت‌نما بود. داشتم از خجالت مى‌مردم، حس مى‌كردم همه مى‌دانند من براى چى آنجا هستم. سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند، اما نمى‌دانم چرا هر كارى كردم نمى‌توانستم با خودم كنار بيايم كه آن غذا را بخورم. حس مى‌كردم اين غذا سهم من نيست. دوباره گريه‌ام گرفته بود... پس بدون اين‌كه توجه كسى را جلب كنم، آرام پاشدم و بيرون رفتم. هر چند گرسنه بودم، اما شاد بودم. انگار بار سنگينى از روى دوشم برداشته شده بود. سرم را رو به آسمان گرفتم و به «او» لبخندى زدم و راه مترو را در پيش گرفتم... ديگر سردم نبود، گونه‌هايم را به برف سپردم و سعى كردم خود را در خاطرات كودكى غرق كنم.

نزديكى‌هاى ايستگاه مترو يك ماشين در خيابان ايستاد، بوق زد و اشاره كرد. متعجب و ترسان در پياده‌رو ايستادم كه دوباره بوق زد. يك خانم پياده شد و به سمتم آمد و گفت: «شما غذاتون‌رو جا گذاشتيد...»

گفتم: «نه، مرسى... اين غذا مال من نبود...»

گفت: «چرا؛ اين غذاى شماست... فقط مال شما... من مى‌دونم!»

و پلاستيكى را به دستم داد و گفت: «مى‌خواى برسونمت؟»

گفتم: «نه، ممنون. با مترو مى‌رم...» و با دست به سمت ايستگاه مترو اشاره كردم.

گفت: «پس حتمآ برو خونه و غذات‌رو بخور... اين غذا فقط مال توئه...» و سوار ماشين شد و رفت.

نگاهى درون پلاستيك كردم و ديدم يك ظرف يك‌بار مصرف و يك پاكت درونش بود. توى پاكت، 500 يورو اسكناس و يك نامه بود كه معلوم بود خيلى تند نوشته شده:

«سال‌ها پيش وقتى من هم نتوانستم غذايى را كه فكر مى‌كردم حق من نيست بخورم، يك مرد، ظرفى غذا و سه هزار فرانك پول به من بخشيد. پولى كه زندگى يك دختر تنها در ديار غربت را نجات داد. آن مرد از من خواست هر زمان كه توانستم، اين پول را به يكى مثل آن روز خودم ببخشم و اين‌گونه قرضش را ادا كنم. پس تو به من مقروض نيستى.»

اين داستان براى من در سال 2003 اتفاق افتاد. نمى‌خواهم اسم معجزه را روى اين اتفاق بگذارم، اما اين عجيب‌ترين و در عين حال زيباترين اتفاق زندگى من تا امروز بوده است و امروز من آن قرض را به يكى مثل آن روزهاى خودم ادا كردم... و امروز برف مى‌باريد.

 

از آنچه به دست مى‌آوريم، ارتزاق مى‌كنيم

و با آنچه به ديگران مى‌بخشيم، زندگى.

                                                                               آرتور  اَش


برگرفته از جلد دوم کتاب «مـن، منــم؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز

چاپ اوّل: بهار 92 / چاپ ششم: تابستان 92

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • نفیسه سادات ٠٩ بهمن ١٣٩٥
    ( حدود ٢ سال پیش )
    باور دارم معجزه ها در اطراف ما بسیارند ، فقط کافیه چشمی برای دیدن و قلبی و احساسی برای درک کردن و عقیده ای برای باور کردن شون داشته باشیم........
    پاسخ

نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: