وبلاگ

مهربانى

امیررضا آرمیون کتاب «مـن، منـــم؟!» ٠١ آبان ١٣٩٤ 1 عدد 2611 بار
مهربانى

 

مهربانى

«جان» و همسرش «جنى»، در محله‌اى فقيرنشين زندگى مى‌كردند. جان در اداره راه‌آهن تعميركار بود و كار سخت و خسته‌كننده‌اى داشت. جنى هم در يك گل‌فروشى كارهاى متفرقه انجام مى‌داد تا كمك‌خرجى براى امرار معاش زندگى‌شان به دست آورد. زندگى آنها فقيرانه و عاشقانه در گذر بود.

روزى جان و جنى با يكديگر مشغول شام خوردن بودند كه ناگهان صداى در به گوش رسيد. جنى در را باز كرد... در آن هواى سرد زمستانى، پيرمردى كه سبد سبزى و ميوه به دست داشت پشت در بود. پيرمرد با ديدن جنى سلام كرد و گفت: «خانم، امروز من همسايه شما شده‌ام. شما به سبزى و ميوه تازه نياز نداريد؟»

چشم پيرمرد به دامن كهنه جنى افتاد و احساس يأس در چهره‌اش ظاهر شد، اما جنى با لبخند گفت: «بله، مى‌خواهم. اين سبزى‌ها خيلى تازه هستند.» سپس مقدارى سبزى از او خريد... پيرمرد از لطف جنى تشكر كرد و رفت.

جنى در را بست و با صداى آهسته به شوهرش گفت: «در گذشته، پدرم به همين شيوه امرار معاش مى‌كرد...»

شامگاه هر روز، هنگامى كه صداى در زدن پيرمرد به گوش مى‌رسيد، جنى با كاسه‌اى سوپ داغ از آشپزخانه بيرون مى‌آمد و از آن سبزى فروش پير استقبال مى‌كرد.

نزديكى‌هاى كريسمس، جنى به جان گفت: «پيرمرد همسايه، هر روز با لباس نازك كار مى‌كند. سنش زياد است و تحمل اين روزهاى سرد و برفى براى او واقعآ سخت است. اجازه دارم از پول مخارج خودمان، مقدارى بردارم و براى او پالتويى بدوزم؟» جان با پيشنهاد همسرش موافقت كرد.

يك روز قبل از فرا رسيدن كريسمس، جنى دوختن پالتو را تمام كرد. او از گل‌فروشى‌اى كه در آن كار مى‌كرد، شاخه‌اى گل سرخ به خانه آورد و همراه پالتو در ساكى قرار داد. موقعى كه پيرمرد براى خريد بيرون رفته بود، جنى كيف را مقابل در خانه پيرمرد گذاشت.

دو ساعت بعد، در چوبى خانه‌شان با صدايى آشنا به صدا درآمد... جنى ضمن گفتن «كريسمس مبارك» در را باز كرد؛ اما پيرمرد، امروز سبد سبزى در دست نداشت. پيرمرد با خوشحالى گفت : «جنى عزيز، كريسمس مبارك! هميشه شما به من لطف داشتيد و كمك كرده‌ايد. امروز من فرصتى پيدا كردم تا هديه‌اى به شما بدهم.» سپس از پشت سرش يك ساك دستى بيرون آورد و گفت: «نمى‌دانم كدام آدم خيرخواهى اين پالتو را مقابل خانه من گذاشته است. واقعاً لباس زمستانى خوبى است، اما من به هواى سرد عادت كرده‌ام. جان هميشه شب‌ها كار مى‌كند و اين لباس براى او خيلى خوب است.»

و با خجالت و مهربانى، گل سرخ را به جنى داد و گفت: «اين گل سرخ هم درون اين ساك بود. مقدارى آب روى آن پاشيدم... اين گل مانند تو دختر خوبم، زيبا و تازه است.»

 

مهربانى و محبت را نمى‌توان از خود جدا كرد.

به محض اينكه در حق كسى محبت كنى، محبت به سوى شما بازمى‌گردد.

                                                                                                                                   رالف اسكات

 

برگرفته از جلد دوم کتاب «مـن، منــم؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز

چاپ اوّل: بهار 92 / چاپ هفدهم: زمستان 93

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com


اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • نفیسه سادات ٠٩ بهمن ١٣٩٥
    ( حدود ١ سال پیش )
    چشمام پر از اشک شدن و جاری شدن..... بازهم یادآور خاطره ای ناب.... سپاس
    پاسخ

نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: