وبلاگ

وفاى عشق

امیررضا آرمیون کتاب «تـو، تـــویی؟!» ٠١ تیر ١٣٩٣ 1 عدد 2031 بار
وفاى عشق

 

وفاى عشق

پيرمردى صبح زود از خانه‌اش خارج شد... در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابرانى كه از آن حوالى رد مى‌شدند به سرعت او را به اوّلين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم‌هاى پيرمرد را پانسمان كردند، سپس به او گفتند: بايد ازت عكسبردارى بشه تا مطمئن بشيم جايى از بدنت آسيب نديده.

پيرمرد غمگين شد و گفت: عجله دارم؛ نيازى به عكسبردارى نيست!

پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به آنجا مى‌روم و صبحانه را با او مى‌خورم. نمى‌خواهم دير شود.

پرستارى به او گفت: خودمان به او خبر مى‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: متأسفانه، او آلزايمر دارد. چيزى را به ياد نمى‌آورد؛ حتى مرا هم نمى‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتى او نمى‌داند شما چه كسى هستيد، چرا هر روز صبح براى صرف صبحانه پيش او مى‌رويد؟!

پيرمرد با صدايى گرفته، به آرامى گفت: اما من كه مى‌دانم او چه كسى است...

 

برگرفته از جلد اوّل کتاب «تـو، تــویی؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز

چاپ اوّل: زمستان 88 / چاپ بیست و ششم: بهار 93

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • نفیسع سادات ٠٩ بهمن ١٣٩٥
    ( حدود ١ سال پیش )
    این داستان رو برای او هم نوشتم. نمی دونستم این جا هم هست این داستان :)) حتما این داستان را هم او قبلا خوانده بوده. چه ربط های عجیبی هست بین ما. من و او و شما :)))
    پاسخ

نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: