وبلاگ

مى‌دانى تا كِى زنده‌اى؟

امیررضا آرمیون کتاب «زنـــدگی کن!» ١٠ آبان ١٣٩٤ 0 عدد 2579 بار
 مى‌دانى تا كِى زنده‌اى؟


 مىدانى تا كِى زندهاى؟

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره «ويلان» را از ياد نمىبرم. در واقع، در طول سى سال گذشته هميشه روز اوّل ماه كه حقوق بازنشستگىام را دريافت مىكنم، به ياد ويلان مىافتم!

ويلان پتىاُف، كارمند دبيرخانه اداره ما بود. از مال دنيا، جز حقوق اندك كارمندى هيچ عايدى ديگرى نداشت. ويلان، اوّل ماه كه حقوق مىگرفت و جيبش پُر مىشد، شروع مىكرد به حرف زدن...

روز اوّل ماه، هنگامى كه از بانك به اداره برمىگشت، به راحتى مىشد برآمدگى جيب سمت چپش را تشخيص داد كه تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزى كه حقوق مىگرفت تا روز پانزدهم ماه كه پولش ته مىكشيد، سيگار برگ مىكشيد و نيمى ديگر از ماه را هم سرخوش و بىپول بود!

من يازده سال با ويلان همكار بودم. بعدها شنيدم او سى سال آزگار به همين نحو گذران روزگار كرده است! روز آخر كه من از اداره منتقل مىشدم، ويلان روى سكوى جلوى دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مىكشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظى كنم. كنارش نشستم و بعد از كلى حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم كه چرا سعى نمىكند زندگىاش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا كند؟

هيچوقت يادم نمىرود همينكه اين سؤال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاى متعجب، آن هم تعجبى طبيعى و اصيل پرسيد: كدام وضع؟!

بُهتزده شدم. همينطور كه به او زل زده بودم، بدون اينكه حركتى كنم ادامه دادم: همين زندگىِ نصف اشرافى، نصف فقيرى!!

ويلان با شنيدن اين جمله همانطور كه به من زل زده بود ادامه داد: تا حالا سيگار برگ اصل كشيدى؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا تاكسى دربست گرفتى؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا به يك كنسرت عالى رفتى؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا غذاى فرانسوى خوردى؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا همه پولت را براى عشقت هديه خريدى تا سورپرايزش كنى؟

گفتم: نه!

گفت: اصلا عاشق شدى يا بودى؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا يك هفته مسكو رفتى كه خوش بگذرانى؟

گفتم: نه!

گفت: خاك بر سرت! اصلا تا حالا زندگى كردى؟

با درماندگى گفتم: آره... نه...، نمىدانم!

ويلان همينطور نگاهم مىكرد؛ نگاهى تحقيرآميز و سنگين...

حالا كه خوب نگاهش مىكردم، مردى جذاب بود و سالم. به خودم كه آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاكسى رسيده بود.

ويلان سيگار برگى تعارفم كرد و بعد جملهاى را گفت... جملهاى كه مسير زندگىام را به كلى عوض كرد.

ويلان پرسيد: مىدانى تا كى زندهاى؟

جواب دادم: نه!

ويلان گفت: پس سعى كن دستكم نصف ماه را زندگى كنى!

 

دم را غـنـيـمـت دان.

                                                           رام داس                             

 

برگرفته از جلد اوّل کتاب «زنــدگی کن!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز و نکته‌های زیبای زندگی

چاپ اوّل: تابستان 93 / چاپ هشتم: پاییز 94

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • تا این لحظه، نظری برای این پست ثبت نگردیده است.
نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: