وبلاگ

چون تو مال من هستى

امیررضا آرمیون کتاب «مـن، منـــم؟!» ١٠ تیر ١٣٩٤ 0 عدد 3275 بار
چون تو مال من هستى

 

چون تو مال من هستى

چندين سال پيش بود. ما در يك خانواده خيلى فقير در يك دهكده دور افتاده به نام «روكى» در كلبه‌اى كوچك زندگى مى‌كرديم. روزها در مزرعه كار مى‌كرديم و شب‌ها از خستگى زياد، زود خواب‌مان مى‌برد. كلبه ما نه اتاقى داشت، نه اسباب و اثاثيه‌اى و نه حتى نور كافى. از برداشت محصول هم فقط آنقدر گيرمان مى‌آمد كه شكم‌مان سير شود.

يادم مى‌آيد يك سال كه محصول‌مان بيشتر از سال‌هاى پيش شده بود (نمى‌دانم به چه علتى)، بيشتر از هميشه پول گرفتيم. يك شب مامان ذوق‌زده يك مجله خاك خورده و كهنه را از توى صندوقش بيرون كشيد و از داخل آن يك عكس خيلى خوشگل از يك آينه نشان‌مان داد. همه با چشم‌هاى هيجان‌زده عكس را نگاه مى‌كرديم. مامان گفت: «حالا كه كمى پول داريم، بياييد اين آينه را بخريم.»

ما پيش از اين هيچ‌وقت آينه نداشتيم! اين هيجان‌انگيزترين اتفاقى بود كه مى‌توانست برايمان بيفتد. پول كافى هم براى خريدنش داشتيم. پول را داديم به همسايه‌مان تا وقتى به شهر مى‌رود آن آينه را برايمان بخرد. آفتاب نزده بايد حركت مى‌كرد. از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، يعنى يك روز پياده‌روى، تازه اگر تند راه مى‌رفت.

سه روز بعد وقتى همه داشتيم در مزرعه كار مى‌كرديم، صداى همسايه‌مان را شنيديم كه يك بسته را از دور به ما نشان مى‌داد. چند دقيقه بعد، همه در كلبه دور مامان جمع شديم. وقتى بسته را باز كرد، مامان اوّلين كسى بود كه رو به پدرم جيغ زد: «واى‌ى‌ى‌ى... تو هميشه مى‌گفتى من خوشگلم، واقعاً من خوشگلم!»

بابا آينه را دستش گرفت و نگاهى در آن كرد. همين‌طورى كه سبيل‌هايش را مى‌ماليد، لبخندِ ريزى زد و با آن صداى كلفتش گفت: «آره! منم خشنم، اما جذابم؛ نه؟»

نفر بعدى آبجى كوچيكه بود: «مامان، واقعاً چشم‌هام به تو رفته‌ها!»

آبجى بزرگه نفر بعدى بود كه با هيجان و چشم‌هاى ورقلمبيده به آينه نگاه مى‌كرد: «مى‌دونستم موهام‌رو اين‌طورى مى‌بندم خيلى بهم مى‌ياد!»

با عجله آينه را از دستش قاپيدم و در آن نگاه كردم. مى‌دانيد، در چهار سالگى يك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ريخت افتاده بود. وقتى تصويرم را ديدم، يهو داد زدم : «من زشتم! من زشتم!» بدنم مى‌لرزيد، دلم مى‌خواست آينه را بشكنم. همين‌طور كه دانه‌هاى اشك از چشمانم سرازير بود، به بابا گفتم: «يعنى من هميشه همين ريختى بودم؟»

ــ آره عزيزم، هميشه همين شكلى بودى.

ــ اون‌وقت تو هميشه منو دوست داشتى؟

ــ آره پسرم، هميشه دوستت داشتم.

ــ چرا؟ آخه چرا دوستم دارى؟

ــ چون تو مال من هستى.

سال‌ها از اين قضيه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه مى‌كنم و مى‌بينم ظاهرم زشت است. آن‌وقت از خدا مى‌پرسم: «خدايا! يعنى واقعآ دوستم دارى؟»

و او در جوابم مى‌گويد: «بله.»

و وقتى به او مى‌گويم: «چرا دوستم دارى؟»

به من لبخند مى‌زند و مى‌گويد: «چون تو مال من هستى...»

 

خداوند همه بندگانش را دوست دارد.

                                                                        موريس مترلينگ   


برگرفته از جلد سوم کتاب «مـن، منــم؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز

چاپ اوّل: زمستان 92 / چاپ دوازدهم: زمستان 93

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • تا این لحظه، نظری برای این پست ثبت نگردیده است.
نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: