وبلاگ

مراقب آنچه مى‌گوييد باشيد

امیررضا آرمیون کتاب «مـن، منـــم؟!» ٢٠ اسفند ١٣٩٣ 0 عدد 1831 بار
مراقب آنچه مى‌گوييد باشيد

 

مراقب آنچه مىگوييد باشيد

هنگامى كه جوان بودم، زندگى خانوادگى وحشتناكى داشتم. تنها به اين دليل به مدرسه مىرفتم كه بتوانم چند ساعتى از خانه دور باشم و خودم را در ميان بچههاى ديگر گم كنم.

عادت كرده بودم مثل يك سايه، بى سر و صدا به مدرسه بروم و به همان شكل به خانه برگردم. هيچكس توجهى به من نداشت و من نيز با كسى كارى نداشتم. ترجيح مىدادم هيچ توجهى را به خود جلب نكنم، زيرا باور داشتم همه از من بدشان مىآيد! اگر چه در خلوت خود تمناى ديده شدن و توجه را داشتم.

زندگى سايهوار من به همين شكل مىگذشت تا اينكه «لنى» به مدرسه ما آمد. لنى دبير ادبيات انگليسى در دبيرستان ما بود. 42 ساله، با ريش كمپشتى كه تمام صورتش را پوشانده بود و لبخند دلنشينى كه هميشه بر لب داشت. ريزنقش و پرجنب و جوش بود و اصرار داشت او را با نام كوچك صدا كنيم. براى اوّلينبار در زندگىام كسى به من توجه كرد و با من مهربان بود. براى اوّلينبار در زندگىام كسى مرا مىديد؛ لنى!

متأهل بود و يك فرزند داشت. عاشق همسرش بود و معلوم بود كه توجهش به من رنگ دلباختگى ندارد. گاهى پس از پايان ساعت درس، در مدرسه مىماند و با هم حرف مىزديم. از اينكه به حرفهايم گوش مىداد، تعجب مىكردم و لذت مىبردم و زمانى كه كيف چرمىاش را برمىداشت و مىگفت: «خوب، بهتر است بروم.» هرگز لحنش به شكلى نبود كه حس كنم از بودن با من خسته شده است. برخلاف ديگران، به نظر مىرسيد از بودن با من خوشش مىآيد. حتى يكبار مرا به خانهاش دعوت كرد. همسرش براىمان نان خانگى پخته بود و من با شگفتى ديدم كه براى فرزند كوچكش كتاب داستان مىخواند. رويداد عجيبى كه هرگز در خانواده خودم نديده بودم!

لنى توانست نظر مرا نسبت به خودم تغيير دهد. او به من گفت كه مىتوانم يك نويسنده شوم. گفت نوشتههايم پر از احساس هستند و او از خواندنشان لذت مىبرد. ابتدا باور نكردم. خودم را موجود بىارزشى مىدانستم كه كارى از او ساخته نيست و ايمان داشتم لنى به خاطر تشويق من، دروغ مىگويد؛ اما او يكبار در ميان كلاس و در برابر چشمان تمام همكلاسىهايم، به خاطر متن ادبى كه نوشته بودم برايم دست زد و به همه گفت كه من مىتوانم يك نويسنده بزرگ شوم. زمانى كه به اتاق آموزگاران مىرفت، ديدم كه در راه با ساير دبيران در مورد من و متنى كه نوشته بودم حرف مىزند.

همان روز تصميم گرفتم يك نويسنده شوم، چون لنى اينطور مىخواست. اما متأسفانه اغلب ميان آنچه مىخواهيد و آنچه واقعآ انجام مىدهيد، سالها فاصله وجود دارد و من زمانى شروع به نوشتن كردم كه بيست سال از آن روز مىگذشت!

در همان سالى كه لنى مرا تحسين كرد، به دليل مشكلات شديد خانوادگى، كشيدن سيگار را در پانزده سالگى شروع كردم. سال بعد، هم مشروب مىخوردم و هم مواد مخدر استعمال مىكردم. هنوز هم لنى را دوست داشتم و با اينكه ديگر معلم من نبود، او را گاهگاهى مىديدم تا اينكه خبردار شدم لنى مبتلا به سرطان شده است. از شدت غم داشتم ديوانه مىشدم. به خودم، دنيا و به خدا بد و بيراه مىگفتم. نمىدانستم چرا مردى به اين خوبى بايد در جوانى از دنيا برود (زمانى كه جوان هستيم انتظار داريم دنيا به همان شكل باشد كه ما مىخواهيم).

به ديدنش رفتم. بر خلاف آنچه تصور مىكردم، با اينكه لاغر و رنگ پريده شده بود، آرام و خوشرو بود. همان لبخند هميشگى را بر لب داشت و مثل هميشه از ديدن من خوشحال شد. رفته بودم تا به او دلدارى بدهم و به زندگى اميدوارش كنم، اما گريه امانم را بريد و نتوانستم هيچ حرفى بزنم. در عوض او بود كه مرا دلدارى مىداد و مىخواست به زندگى اميدوارم كند. از من خواست اعتياد را ترك كنم و زندگى را دوست بدارم، چون ارزش دوست داشته شدن را دارد.

از خانهاش كه بيرون آمدم، تصميم داشتم مانند او زندگى كنم. دوست داشتم زمانى كه هنگام مرگ من نيز فرا مىرسد، بتوانم مانند لنى به همين اندازه آرام، صبور و راضى باشم؛ اما نشد. نتوانستم در برابر مشكلات خانوادهام دوام بياورم و تنها چند روز بعد از ملاقاتم با لنى، از خانه فرار كردم و به لندن رفتم.

بيست سال گذشت... تمام روزهاى اين بيست سال را در اعتياد و فساد غوطهور بودم. از تمام مردم و از خودم متنفر بودم. هيچ اعتقادى، هيچ باور و ايمانى را قبول نداشتم. در زندگى هيچ هدف، هيچ اميد و آيندهاى نمىديدم و زندگى برايم تنها عبور كُند روزها بود.

روزى بهطور اتفاقى و براى اينكه از سرما فرار كنم، وارد يك گالرى نقاشى شدم. درون گالرى يكى از همكلاسىهاى قديمىام را ديدم. قبل از اينكه بتوانم از ديدش فرار كنم، مرا ديد و به طرفم آمد. هيچ اشتياقى نداشتم كه از شهرى كه در گذشته در آن زندگى مىكردم برايم حرف بزند، اما او آدم پرحرفى بود و از همهكس و همهچيز حرف زد. تقريبآ به حرفهايش گوش نمىدادم تا اينكه نام لنى را در ميان حرفهايش شنيدم. گفت، لنى تنها يك سال پس از فرار من، با زندگى وداع كرده است. گفت، يكبار همراه با ساير بچهها به ديدن لنى رفته بود؛ تنها يك هفته قبل از مرگش. لنى به آنها گفته بود كه ايمان دارد من روزى نويسنده بزرگى خواهم شد. نويسندهاى كه همكلاسىهايم به آشنايى با او افتخار مىكنند. براى اينكه نگاه تمسخرآميز همكلاسى سابقم بيش از اين آزارم ندهد، به سرعت از گالرى بيرون آمدم و به آپارتمان كوچك، كثيف و حقيرم پناه بردم. ساعتها گريه كردم. براى اوّلينبار احساس كردم لياقتم بيش از اين زندگى نكبتبارى است كه براى خودم درست كردهام. براى اوّلينبار دعا كردم و از خدا خواستم كمكم كند تا بتوانم همان كسى شوم كه لنى انتظار داشت.

قبل از اينكه بتوانم به رؤياى آموزگارم جامه عمل بپوشانم، دو سال طول كشيد تا توانستم اعتيادم را ترك كنم و خودم را بهطور كامل از منجلابى كه در آن گرفتار شده بودم نجات دهم. در تمام اين مدت، هر روز اين جمله لنى را با خود تكرار مىكردم: «روزى نويسنده بزرگى خواهم شد.»

.

.

.

زمانى كه برنده جايزه ادبى انگلستان شدم، در مصاحبه مطبوعاتىام گفتم:

«هرگز از قدرت كلمات غافل نشويد. گاه يك جمله ساده مىتواند زندگى فردى را بهطور كامل دگرگون كند. مىتواند به او زندگى ببخشد و يا زندگى را از او دريغ كند. خواهش مىكنم مراقب آنچه مىگوييد باشيد!»

* داستانى كه خوانديد، داستان زندگى «كاترين رايان»، نويسنده داستانهاى كوتاه و برنده جايزه بزرگ ادبى انگلستان بود.

 

ارزش يك زندگى در تأثيرى است كه بر ساير زندگى‌ها مى‌گذارد.

                                                                                             جكى رابينسون 

 

برگرفته از جلد اوّل کتاب «مـن، منــم؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز

چاپ اوّل: پاییز 91 / چاپ هفدهم: زمستان 93

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com


اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • تا این لحظه، نظری برای این پست ثبت نگردیده است.
نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: