وبلاگ

داستان زندگى آقاى مديرعامل

امیررضا آرمیون کتاب «تـو، تـــویی؟!» ٠١ خرداد ١٣٩٣ 0 عدد 2025 بار
داستان زندگى آقاى مديرعامل

 

داستان زندگى آقاى مديرعامل

چند وقت پيش، يك كليپ ويديويى از سخنرانى واقعآ جالب و تأثيرگذار آقاى «استيو جابز» (مديرعامل و مؤسس شركت كامپيوترى اَپل، نكست و پيكسار) ديدم، كه سال 2005ميلادى در مراسم فارغ‌التحصيلى دانش‌آموختگان دانشگاه استنفورد انجام داده بود.

پيشنهاد مى‌كنم خواندن اين متن زيبا را كه ترجمه اين سخنرانى است از دست ندهيد:

من امروز خيلى خوشحالم كه در مراسم فارغ‌التحصيلى شما، كه دريكى از بهترين دانشگاه‌هاى دنيا درس مى‌خوانيد، هستم. من هيچ‌وقت از دانشگاه فارغ‌التحصيل نشده‌ام! امروز مى‌خواهم داستان زندگى‌ام را برايتان بگويم. خيلى طولانى نيست، سه داستان است.

اوّلين داستان، مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بى‌ربط زندگى است:

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج «ريد»، ترك تحصيل كردم ولى تا حدود يك سال و نيم بعد از ترك تحصيل، توى دانشگاه مى‌آمدم و مى‌رفتم. خُب، حالا مى‌خواهم براى شما بگويم كه من چرا ترك تحصيل كردم.

زندگى و مبارزه من قبل از تولدم شروع شد! مادر بيولوژيكى من، يك دانشجوى مجرد بود كه تصميم گرفته بود مرا در ليست پرورشگاه قرار بدهد تا يك خانواده مرا به سرپرستى قبول كند. او به شدت اعتقاد داشت كه مرا يك خانواده با تحصيلات دانشگاهى بايد به فرزندى قبول كند و همه‌چيز را براى اين‌كار آماده كرده بود.

يك وكيل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم، از مادرم تحويل بگيرند و همه‌چيز آماده بود تا اين‌كه بعد از تولد من، اين خانواده گفتند كه پسر نمى‌خواهند و دوست دارند دختر داشته باشند. اين‌جورى شد كه پدر و مادر فعلى من، نصف شب يك تلفن دريافت كردند كه آيا حاضرند مرا به فرزندى قبول كنند يا نه؟ و آنان گفتند كه حتمآ.

مادر بيولوژيكى من بعدآ فهميد كه مادر من هيچ‌وقت از دانشگاه فارغ‌التحصيل نشده و پدر من هيچ‌وقت دبيرستان را تمام نكرده است. مادر اصلى من حاضر نشد مدارك مربوط به فرزندخواندگى مرا امضا كند تا اين‌كه آنها قول دادند كه مرا وقتى بزرگ شدم حتمآ به دانشگاه بفرستند.

اين‌جورى شد كه هفده سال بعدش، من وارد كالج شدم و به خاطر اين‌كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود، دانشگاهى را انتخاب كردم كه شهريه آن تقريبآ معادل دانشگاه استنفورد بود و پس‌انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براى شهريه دانشگاه خرج مى‌كردم. بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فايده چندانى برايم ندارد! هيچ ايده‌اى نداشتم كه مى‌خواهم با زندگى چه‌كار كنم و دانشگاه چه‌جورى مى‌خواهد به من كمك كند و به جاى اين‌كه پس‌انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم، ترك تحصيل كردم؛ ولى ايمان داشتم كه همه‌چيز درست مى‌شود.

اوّلش يك كمى وحشت داشتم ولى الان كه نگاه مى‌كنم، مى‌بينم كه يكى از بهترين تصميم‌هاى زندگى من بوده است. لحظه‌اى كه من ترك تحصيل كردم، به‌جاى اين‌كه كلاس‌هايى را بروم كه به آنها علاقه‌اى نداشتم، شروع به كارهايى كردم كه واقعاً دوستشان داشتم.

زندگى در آن دوره خيلى براى من آسان نبود. من اتاقى نداشتم و كف اتاق يكى از دوستانم مى‌خوابيدم. قوطى‌هاى خالى پپسى را به‌خاطر پنج سِنت پس مى‌دادم كه با آنها غذا بخرم. بعضى وقت‌ها هفت مايل پياده‌روى مى‌كردم كه يك غذاى مجانى توى كليسا بخورم. غذاهايشان را دوست داشتم.

من به خاطر حس كنجكاوى و ابهام درونى‌ام، توى راهى افتادم كه تبديل به يك تجربه گران‌بها شد. كالج ريد آن موقع يكى از بهترين تعليم‌هاى خطاطى را در كشور مى‌داد. تمام پوسترهاى دانشگاه با خط بسيار زيبا خطاطى مى‌شد و چون من از برنامه عادى ترك تحصيل كرده بودم، كلاس‌هاى خطاطى را برداشتم. سبك آنها خيلى جالب، زيبا، هنرى و تاريخى بود و من خيلى از آن لذت مى‌بردم. اميدى نداشتم كه كلاس‌هاى خطاطى، نقشى در زندگى حرفه‌اى آينده من داشته باشد؛ ولى ده سال بعد از آن كلاس‌ها، موقعى كه ما داشتيم اوّلين كامپيوتر «مكينتاش» را طراحى مى‌كرديم، تمام مهارت‌هاى خطاطى من دوباره توى ذهن من برگشت و من آنها را در طراحى گرافيكى مكينتاش استفاده كردم.

مك، اوّلين كامپيوتر با فونت‌هاى كامپيوترى هنرى و قشنگ بود. اگر من آن كلاس‌هاى خطاطى را آن موقع برنداشته بودم، مك هيچ‌وقت فونت‌هاى هنرى الان را نداشت. همچنين، چون كه ويندوز طراحى مك را كپى كرد، احتمالا هيچ كامپيوترى هم اين فونت‌ها را نداشت. خُب، مى‌بينيد آدم وقتى آينده را نگاه مى‌كند شايد تأثير اتفاقات مشخص نباشد، ولى وقتى گذشته را نگاه مى‌كند متوجه ارتباط اين اتفاق‌ها مى‌شود. اين يادتان نرود : «شما بايد به يك چيز، ايمان داشته باشيد: به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگى‌تان يا هر چيز ديگرى.» اين چيزى است كه هيچ وقت مرا نااميد نكرده و خيلى تغييرات در زندگى من ايجاد كرده است.

داستان دوم من، در مورد دوست داشتن و شكست است:

من خوش‌شانس بودم كه چيزهايى را كه دوستشان داشتم خيلى زود پيدا كردم. من و همكارم «هواز»، شركت «اَپل» را در گاراژخانه پدر و مادرم، وقتى كه من فقط بيست سال داشتم شروع كرديم. ما خيلى سخت كار كرديم و در مدت ده سال اَپل تبديل شد به يك شركت دو میلیارد دلارى كه حدود چهارهزار نفر كارمند داشت.

ما جالب‌ترين مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بوديم؛ «مكينتاش». يك سال بعد از درآمدن مكينتاش، وقتى كه من فقط سى‌ساله بودم، هيأت مديره اَپل مرا از شركت اخراج كرد! چه‌جورى يك نفر مى‌تواند از شركتى كه خودش تأسيس مى‌كند اخراج شود؟ خيلى ساده! شركت رشد كرده بود و ما، يك نفرى را كه فكر مى‌كرديم توانايى خوبى براى اداره شركت داشته باشد، استخدام كرده بوديم. همه‌چيز خيلى خوب پيش مى‌رفت تا اين‌كه بعد از يكى دو سال، در مورد استراتژى آينده شركت من با او اختلاف پيدا كردم و هيأت مديره از او حمايت كرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس مى‌كردم كه كل دستاورد زندگى‌ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهى نمى‌دانستم كه چه كار بايد بكنم. من رسمآ شكست خورده بودم و ديگر جايم در «سيليكان ولى» (محل شركت اَپل) نبود، ولى يك احساس در وجودم شروع به رشد كرد. احساسى كه من خيلى دوستش داشتم و اتفاقات اَپل خيلى تغييرش نداده بود. احساس شروع كردن از نو.

شايد من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اَپل يكى از بهترين اتفاقات زندگى من بود! سنگينى موفقيت با سبُكى يك شروع تازه، جايگزين شده بود و من كاملا آزاد بودم. آن دوره از زندگى من پُر از خلاقيت بود. در طول پنج سال بعد، يك شركت به اسم «نكست» تأسيس كردم و يك شركت ديگر به اسم «پيكسار»؛ و با يك زن خارق‌العاده آشنا شدم كه بعدآ با او ازدواج كردم.

پيكسار، اوّلين ابزار انيميشن كامپيوتر را به اسم «تُوى اِستورى» به وجود آورد كه الان موفق‌ترين استوديوى توليد انيميشن در دنياست. در يك سير خارق‌العاده اتفاقات، شركت اَپل، نكست را خريد و اين باعث شد من دوباره به اَپل برگردم و تكنولوژى ابداع شده در نكست، انقلابى در اَپل ايجاد كرد.

اگر من از اَپل اخراج نمى‌شدم، شايد هيچ‌كدام از اين اتفاقات نمى‌افتاد. اين اتفاق مثل داروى تلخى بود كه به يك مريض مى‌دهند ولى مريض واقعآ به آن احتياج دارد. بعضى وقت‌ها زندگى مثل سنگ توى سر شما مى‌كوبد، ولى شما ايمانتان را از دست ندهيد. من مطمئن هستم تنها چيزى كه باعث شد من در زندگى‌ام هميشه در حركت باشم اين بود كه «من كارى را انجام مى‌دادم كه واقعآ دوستش داشتم.»

داستان سوم من، در مورد مرگ است:

من هفده ساله بودم، يك جايى خواندم كه اگر هر روز جورى زندگى كنيد كه انگار آن روز آخرين روز زندگى‌تان است، شايد يك روز اين نظر به حقيقت تبديل بشود. اين جمله روى من تأثير گذاشت و از آن موقع به مدت سى و سه سال، هر روز وقتى كه من توى آينه نگاه مى‌كنم از خودم مى‌پرسم اگر امروز آخرين روز زندگى من باشد، آيا باز هم كارهايى را كه امروز بايد انجام بدهم، انجام مى‌دهم يا نه؟ هر موقع جواب اين سؤال نه باشد، من مى‌فهمم كه توى زندگى‌ام به يك سرى تغييرات احتياج دارم.

به خاطر داشتن اين‌كه بالاخره يك روزى من خواهم مُرد، براى من به يك ابزار مهم تبديل شده، كه كمك كرد خيلى از تصميم‌هاى زندگى‌ام را بگيرم، چون كه تمام توقعات بزرگ از زندگى، تمام غرور، تمام شرمندگى از شكست، در مقابل مرگ رنگى ندارند.

حدود يك سال قبل دكترها تشخيص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سى دقيقه صبح بود كه مرا معاينه كردند و يك تومور، توى لوزالمعده من تشخيص دادند. من حتى نمى‌دانستم كه لوزالمعده چى هست و كجاى آدم قرار دارد ولى دكترها گفتند اين نوع سرطان غير قابل درمان است و من بيشتر از سه ماه زنده نمى‌مانم. دكتر به من توصيه كرد كه به خانه بروم و اوضاع را روبه‌راه كنم. منظورش اين بود كه براى مردن آماده باشم و مثلا چيزهايى را كه در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هايم بگويم در مدت سه ماه به آنها يادآورى كنم. يعنى اينكه براى خداحافظى حاضر باشم.

من با آن تشخيص، تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب، روى من آزمايش اُپتيك انجام دادند. آنها يك آندوسكوپ را توى حلقم فرو كردند كه از معده‌ام مى‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام مى‌شد. همسرم گفت: «وقتى دكتر نمونه را زير ميكروسكوپ گذاشت، بى‌اختيار شروع به گريه كردن كردم»؛ چون دكتر به او گفته بود كه سرطان من، يكى از كمياب‌ترين نمونه‌هاى سرطان لوزالمعده است و قابل درمان.

مرگ يك واقعيت مفيد و هوشمند زندگى است. هيچ‌كس دوست ندارد بميرد، حتى آنهايى كه مى‌خواهند بميرند و به بهشت بروند! ولى با وجود اين، مرگ واقعيت مشترك در زندگى همه ماست. شايد مرگ بهترين اختراع زندگى باشد چون مأمور ايجاد تغيير و تحول است. مرگ كهنه‌ها را از ميان برمى‌دارد و راه را براى تازه‌ها باز مى‌كند. يادتان باشد كه «زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگى كردن توى زندگى بقيه هدر ندهيد. هيچ وقت توى دام غم و غصه نيفتيد و هيچ وقت نگذاريد كه هياهوى بقيه، صداى درونى شما را خاموش كند و از همه مهم‌تر اين‌كه شجاعت اين را داشته باشيد كه از احساس قلبى‌تان و ايمانتان پيروى كنيد.»

موقعى كه من سن شما بودم، يك مجله خيلى خواندنى به نام «كاتالوگ كامل زمين» منتشر مى‌شد كه يكى از پرطرفدارترين مجله‌هاى نسل ما بود. اين مجله مال دهه شصت بود؛ موقعى كه هيچ خبرى از كامپيوترهاى ارزان‌قيمت نبود. تمام اين مجله با دستگاه تايپ و قيچى و دوربين پولارويد درست مى‌شد. شايد يك چيزى شبيه گوگل الان، ولى سال‌ها قبل از اين كه گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه هفتاد، آنها آخرين شماره از كاتالوگ كامل زمين را منتشر كردند. آن موقع من سن الان شما بودم. در پشت جلد شماره پايانى، عكسى از طلوع خورشيد در يك راه روستايى بود كه تنها افراد ماجراجويى در ميان شما، تمايل به پيمودن آن راه را مى‌توانند داشته باشند. زير آن عكس نوشته شده بود:

«Stay Hungry, Stay Foolish»

اين پيغام خداحافظى آنها بود، وقتى كه آخرين شماره را منتشر مى‌كردند :

«Stay Hungry, Stay Foolish»

اين آرزويى هست كه من هميشه در مورد خودم داشته‌ام و الان وقت فارغ‌التحصيلى شما، آرزويى هست كه براى شما مى‌كنم.

____________

* براى استيو جابز كه در اكتبر سال 2011 در سن 56 سالگى بر اثر بيمارى سرطان درگذشت:

«هيچ‌گاه والدينش را نديد؛ فرزند آينده بود؛ رويايى در سر داشت: مى‌خواست با سيب گاززده‌اى از گاراژ خانه‌اش دنيا را دگرگون كند... و كرد.

استيو، آسوده بخواب؛ آنهايى كه چنين براى روياى خود مى‌جنگند، هرگز نمى‌ميرند.»

نكته :

تا به حال چندين و چندبار اين داستان را خوانده‌ام و حالا از شما خواننده عزيز هم مى‌خواهم كه اين داستان زيبا و عميق را چندين بار بخوانيد و مفهوم آن را به خوبى درك كنيد و براى عزيزانتان نقل كنيد.

 

برگرفته از جلد سوم کتاب «تـو، تــویی؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز

چاپ اوّل: زمستان 90 / چاپ بیست و دوم: بهار 93

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • تا این لحظه، نظری برای این پست ثبت نگردیده است.
نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: