وبلاگ

روبان‌هاى آبى

امیررضا آرمیون کتاب «تـو، تـــویی؟!» ٢٠ دی ١٣٩٢ 1 عدد 1907 بار
روبان‌هاى آبى

 

روبان‌هاى آبى

آموزگارى تصميم گرفت كه از دانش‌آموزان كلاسش به شيوه جالبى قدردانى كند.

او دانش‌آموزان را يكى‌يكى به جلوى كلاس مى‌آورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو مى‌كرد. آنگاه به سينه هر يك از آنان، روبانى آبى‌رنگ مى‌زد كه روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود:

«من آدم تأثيرگذارى هستم.»

سپس آموزگار تصميم گرفت كه پروژه‌اى براى كلاس تعريف كند تا ببيند اين كار از لحاظ پذيرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانش‌آموز، سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست كه در بيرون مدرسه، همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج كار را دنبال كنند و ببينند چه كسى از چه كسى قدردانى كرده است و پس از يك هفته، گزارش كارشان را به كلاس ارائه نمايند.

يكى از بچه‌ها به سراغ يكى از مديران جوان شركتى كه در نزديكى مدرسه بود رفت و از او به خاطر كمكى كه در برنامه‌ريزى هدف‌هايش به وى كرده بود قدردانى كرد و يكى از روبان‌هاى آبى را به پيراهن او زد و دو روبان ديگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام يك پروژه درسى هستيم و از شما خواهش مى‌كنم از اتاقتان بيرون برويد، كسى را پيدا كنيد و از او با نصب اين روبان آبى به سينه‌اش قدردانى كنيد.

مدير جوان اندكى فكر كرد و چند ساعت بعد به دفتر رئيسش كه به بدرفتارى با كارمندان زيردستش شهرت داشت رفت و به او گفت كه صميمانه او را به خاطر نبوغ كارى‌اش تحسين مى‌كند.

رئيس ابتدا خيلى متعجب شد، آنگاه مدير جوان از او اجازه گرفت كه اگر روبان آبى را مى‌پذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينه‌اش بچسباند. رئيس گفت: البته كه مى‌پذيرم. مدير جوان يكى از روبان‌هاى آبى را روى يقه كت رئيسش، درست بالاى قلب او چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت: لطفآ اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى كنيد. مدير جوان به رئيسش گفت: پسر جوانى كه اين روبان آبى را به من داد، گفت كه در حال انجام يك پروژه درسى است و آنها مى‌خواهند اين مراسم روبان‌زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم مى‌گذارد.

آن شب، رئيس شركت وقتى به خانه آمد، كنار پسر 14 ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز يك اتفاق باورنكردنى براى من افتاد! من در دفترم بودم كه يكى از كارمندانم وارد شد و به من گفت كه مرا تحسين مى‌كند و به خاطر نبوغ كارى‌ام، روبانى آبى به من داد. مى‌توانى تصور كنى؟ او فكر مى‌كند كه من يك نابغه هستم! و سپس اين روبان آبى را به سينه‌ام چسباند كه روى آن نوشته شده بود:

«من آدم تأثيرگذارى هستم.»

بعد ادامه داد: او به من يك روبان آبى اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از كس ديگرى قدردانى كنم. هنگامى كه داشتم به سمت خانه مى‌آمدم، به اين فكر مى‌كردم كه اين روبان را به چه كسى بدهم و به فكر تو افتادم. من مى‌خواهم از تو قدردانى كنم. مشغله كارى من بسيار زياد است و وقتى شب‌ها به خانه مى‌آيم، توجه زيادى به تو نمى‌كنم. من به خاطر نمرات درسى‌ات كه زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت كه هميشه نامرتب و كثيف است، سر تو فرياد مى‌كشم. اما امشب، مى‌خواهم كنارت بنشينم و به تو بگويم كه چقدر برايم عزيزى و مى‌خواهم بدانى كه تو بر روى زندگى من تأثيرگذار بوده‌اى.

تو در كنار مادرت، مهم‌ترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آنگاه روبان آبى را روى سينه پسرش زد.

پسر كه كاملا شگفت‌زده شده بود به گريه افتاد. نمى‌توانست جلوى گريه‌اش را بگيرد، تمام بدنش مى‌لرزيد. او به پدرش نگاه كرد و با صداى لرزان گفت: پدر، امشب قبل از اين‌كه به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم كه چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم كه مرا ببخشيد. من مى‌خواستم امشب، پس از آن‌كه شما خوابيديد، خودكشى كنم. من اصلا فكر نمى‌كردم كه وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامه‌ام، طبقه بالا در اتاقم است.

پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا كرد.

فردا كه رئيس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر كارمندان غُر نمى‌زد و طورى رفتار مى‌كرد كه همه كارمندان بفهمند كه چقدر بر روى او تأثيرگذار بوده‌اند.

مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامه‌ريزى‌هايشان كمك كرد... يكى از آنها، پسر رئيسش بود و هميشه به آنها مى‌گفت كه آنها در زندگى او تأثيرگذار بوده‌اند و به علاوه، بچه‌هاى كلاس، درس باارزشى آموختند:

«انسان مى‌تواند در هر شرايط و وضعيتى تأثيرگذار باشد.»

همين امروز از كسانى كه بر زندگى شما تأثير مثبت گذاشته‌اند قدردانى كنيد. يادتان نرود كه روبان آبى را از طريق خواندن اين داستان براى دوستانتان هم مى‌توانيد نصب كنيد!

من اين روبان آبى را همراه با اين داستان به همه كسانى كه روى زندگى‌ام تأثير گذاشتند و با مهربانى درس‌هاى بزرگ زندگى را به من دادند، تقديم مى‌كنم.

 

بزرگ‌ترين كشف عصر ما اين حقيقت است كه انسان مى‌تواند

با تغيير نگرش درونى ذهن، ابعاد بيرونى زندگى‌اش را متحول كند.

                                                                                                  ويليام جيمز

 

برگرفته از جلد دوم کتاب «تـو، تــویی؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت‌انگیز

چاپ اوّل: زمستان 88 / چاپ بیستم: پاییز 92

مترجم و گردآور: امیررضا آرمیــون

نشر: ذهن آویز

فروش در کلیه کتابفروشی‌ها و شهر کتاب‌ها

فروش پستی: مؤسسه گسترش فرهنگ و مطالعات (02177351016)

فروش اینترنتی: www.Bekhan.com

 

اشتراک گذاری در فیسبوک بازگشت
  • لیلا ٢٣ مرداد ١٣٩٤
    ( حدود ٢ سال پیش )
    اگه میتونستم سر تا پای آقای آرمیون رو روبان آبی میزدم
    پاسخ

نام :  
ایمیل :  
متن :  
  ارسال نظر

ارتباط با ما

نام :
ایمیل :

عضویت در باشگاه خوانندگان کتاب های دکتر آرمیون:

1) اشتراک ایمیلی:
 

2) ارسال یک پیامک خالی به شماره: 3000909070

آخرین ها: